دوباره مولا عزم سفر کرد
شب را رقیه با خون سحر کرد
لیلای اکبر حس خطر کرد
حسین به عباس با دل نظر کرد
جان یا ابوالفضل زینب صدا کرد
علم بر او داد با عشق نگاه کرد
گویی خدا هم او را دعا کرد
خدا وفا را با او وفا کرد...
«حسینِ زهرا تنهای تنها
گاهی به خیمه گاهی به صحرا
با ذوالجناحش دل ناگِران است
علیِ اصغر بر دست نشان است»
دستِ بریده با مشک بی آب
سقای تشنه فرات پر آب
رویت سفید ای دشت غم آلود
کشتی حسین را مگر روا بود؟
دوباره مولا عزم سفر کرد
شب را رقیه با خون سحر کرد
لیلای اکبر حس خطر کرد
حسین به عباس با دل نظر کرد
جان یا ابوالفضل زینب صدا کرد
علم بر او داد با عشق نگاه کرد
گویی خدا هم او را دعا کرد
خدا وفا را با او وفا کرد...
«حسینِ زهرا تنهای تنها
گاهی به خیمه گاهی به صحرا
با ذوالجناحش دل ناگِران است
علیِ اصغر بر دست نشان است»
دستِ بریده با مشک بی آب
سقای تشنه فرات پر آب
رویت سفید ای دشت غم آلود
کشتی حسین را مگر روا بود؟
1 دیدگاه
حدیث
فوق العاده زیبا
پاسخرامین بهارستانی ادمین
سپاسگزارم
دیدگاه خود را بنویسید